|
تنهای تنها | |||
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت . . ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
******************
نرو دستم به دامانت ، نگو دیگر نمی آیی که می میرم غریبانه ، امان از درد تنهایی حضور التماسم را ببین در خیس چشمانم بمان تو با من تنها در این احساس رویایی بهار من بمان با من خزان را سخت میترسم بمان با من که می پوسم در این زندان تنهایی صدای پای دلتنگی ، هراس لحظه های من تویی آرام چشمانم ، تو که اعجاز دریایی شکوه اشک چشمانم ، تو را من دوست میدارم
***********************
... دلم بهانه ات را می گیرد ... نوشته هایت را بار ها و بارها خواندم ... نمی خواهی که بروی .!؟ با من از رفتن نگو ! یادت هست که چه آرام ... و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی ..! و پا به کلبه کوچک احساسم گذاشتی !؟ یادت هست که گفتی : تمام آسمان من خلاصه در چشمان توست! اما مهربانم ... ! هیچ می دانی که آسمان تو این روزها بارانیست ...!! [ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 9:19 ] [ عاشق تنها ]
من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
و همیشه "یکی بود..یکی نبود"
---------------
روزی که دلت پیش دلم بود گرو
دستان مرا سخت فشردی که نرو
کفشان مرا جفت نمودی که برو
----------------
ندونستم نرسیده تو شروع قصه میری
[ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 9:17 ] [ عاشق تنها ]
این هم یه جور ضدحال.....
داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت کرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد . گفتم اگه زشتی یه فوت کن اگه خوشگلی دوتا فوت کن ، دوتا فوت کرد . گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن اگه هستی دوتا فوت کن ، دوتا فوت کرد . گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت کن اگه میتونی بیای دوتا فوت کن ، دوباره دوتا فوت کرد . با خوشحالی گوشی رو قطع کردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم . پوشیدم . دوش گرفتم و ادکلن زدم تو پوست خودم نمی گنجیدم فکرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت کن اگه میای دوتا فوت کن.... [ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 15:15 ] [ عاشق تنها ]
[ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 ] [ 16:37 ] [ عاشق تنها ]
[ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 ] [ 12:36 ] [ عاشق تنها ]
[ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 ] [ 12:35 ] [ عاشق تنها ]
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من می توانم! می شود! آرام تلقین میکنم. حالم، نه، اصلآ خوب نیست... تا بعد بهتر می شود!! فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم. من می پذیرم رفته ای، و بر نمی گردی همین! خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم. کم کم ز یادم می روی، این روزگار و رسم اوست! این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم. [ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 ] [ 11:55 ] [ عاشق تنها ]
مردها مثل ماشين چمن زني هستند..... به سختي روشن ميشن و راه ميفتن , موقع کار کردن حسابي سروصدا راه مي اندازند و نيمي از اوقات هم اصلا کار نمي کنند.
مردها مثل سيمان هستند .....وقتي جايي پهنشون مي کنيد بايد با کلنگ آنها را از جا بکنيد خانمها مثل موبايل هستند هر موقع کار مهم داريد در دسترس نيستند [ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ] [ 12:2 ] [ عاشق تنها ]
پسر به دختر گفت اگه یک روز به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میایم تا قلبم را با تمام وجود م تقدیمت کنم دختر لبخندی زد و گفت تشکر . تا اینکه یک روز ان اتفاق افتاد. صحت دختر خوب نبود… نیاز فوری به قلب داشت. از پسر هیچ احوالی نبود… دختر با خودش می گفت: میفهمی که من هیچ وقت نمی گذاشتم تو قلبت را به من بدهی و به خاطر من خودت را فدا کنی … ولی این بود ان حرفایت؟ حتی برای دیدنم هم نیامدی … شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم … آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید… چشمانش را باز کرد دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت: نگران نباشید پیوند قلب تان با موفقیت انجام شده .شما باید استراحت کنید… در ضمن این نامه برای شماست…. دختر نامه را برداشت اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد بازش کرد درون ان چنین نوشته بود سلام عزیزم فعلا که این نامه را می خوانی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که برایت سر نزدم .چون می فهمیدم اگه بیایم هرگز نمی گذاری که قلبم را برایت بدهم.. پس نیامدم تا بتوانم این کار را انجام بدهم… امیدوارم عملیات موفقیت امیز باشه( عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کنه که ان این کار را کرده بود … ان قلبش را به دختر داده بود …. دختر ارام ارام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی چهره اش جاری شد. [ سه شنبه هفدهم فروردین 1389 ] [ 11:0 ] [ عاشق تنها ]
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. [ سه شنبه هفدهم فروردین 1389 ] [ 10:52 ] [ عاشق تنها ]
آه چه حالتی دارد! نه به وصف میآید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصارهاش را بمکد و تفالهاش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمتها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش میزند و او به گریه میافتد و از درد فریاد میکشد، اما چه میکند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونههای خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است میافکند. [ سه شنبه هفدهم فروردین 1389 ] [ 10:50 ] [ عاشق تنها ]
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز [ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ] [ 15:57 ] [ عاشق تنها ]
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري تنهاتري [ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ] [ 15:55 ] [ عاشق تنها ]
آه چه حالتی دارد! نه به وصف میآید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصارهاش را بمکد و تفالهاش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمتها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش میزند و او به گریه میافتد و از درد فریاد میکشد، اما چه میکند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونههای خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است میافکند.
[ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ] [ 15:52 ] [ عاشق تنها ]
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود٬ روی نیمکت چوبی٬ روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه - مطمئنی؟ - نه چرا گریه میکنی؟ - دوستام منو دوست ندارن - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلآ اینو به تو گفتن؟ - نه - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید٬ شاد شاد. چند دقیق بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد٬ کیفش رو باز کرد٬ عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت... به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یه حرف ساده [ چهارشنبه چهارم آذر 1388 ] [ 8:29 ] [ عاشق تنها ]
[ یکشنبه هفدهم آبان 1388 ] [ 9:44 ] [ عاشق تنها ]
[ شنبه شانزدهم آبان 1388 ] [ 16:14 ] [ عاشق تنها ]
[ دوشنبه یازدهم آبان 1388 ] [ 8:41 ] [ عاشق تنها ]
به ياد داشته باش هروقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن چون کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت نه به خاطر منافع خودش این را به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز. فقط کافي است عاشقانه به آسمان نگاه کني چون وجود کسی را احساس می کنی که اگر ادعای دوستی می کنه تا آخرش هست آگه یا علی میگه تا آخرش هست اگه اصرار میکنه بیا به من تکیه کن این جوری نیست که تا تکیه بدی تمام وجودت بسوزه چون به جای شانه های محکمش نوک تیز خنجری رو احساس می کنی که برای زخمی کردنت گذاشته بودن پس تا دیر نشده بیا نزار بیشتر زخمی بشی بیا با من به آسمان بنگر که هیچ جایی به پاکی آسمان نیست [ چهارشنبه ششم آبان 1388 ] [ 15:6 ] [ عاشق تنها ]
[ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ] [ 9:21 ] [ عاشق تنها ]
[ دوشنبه سی ام شهریور 1388 ] [ 19:0 ] [ عاشق تنها ]
تو چته؟؟؟
گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري? [ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ] [ 9:21 ] [ عاشق تنها ]
هزینه عشق واقعی
شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار بیرون بردن زباله 1 دلار جمع بدهی شما به من :12 دلار مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت: بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ، آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده قابل توجه اونهائی که فقط خودشونو میشناسند و فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند. بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم . کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند. [ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ] [ 10:47 ] [ عاشق تنها ]
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". [ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ] [ 10:46 ] [ عاشق تنها ]
[ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ] [ 10:45 ] [ عاشق تنها ]
تنها بازمانده يك كشتي شكسته ، توسط جريان آب به جزيره اي دور افتاده برده شد ، او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي كرد تا اورا نجات بخشد ، او ساعت ها به اقيانوس چشم مي دوخت ، تا شايد نشاني از كمك بيايد اما هيچ چيز به چشم نمي آمد . سرآخر نا اميد شد و تصميم گرفت كلبه اي كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزي پس از آنكه از جستجوي غذا بازگشت ، خانه را در آتش يافت ، دود به آسمان رفته بود ، بدترين چيز ممكن رخ داده بود. او عصباني و اندوهگين فرياد زد: " خدايا چگونه توانستي با من چنين كني ؟ " صبح روز بعد او با صداي يك كشتي كه به جزيره نزديك مي شد از خواب برخاست ، آن كشتي مي آمد تا او را نجات دهد . مرد از نجات دهندگان پرسيد : " چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم ؟ " آنها در جواب گفتند : " ما علامت دودي را كه فرستادي ، ديديم . " [ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ] [ 17:56 ] [ عاشق تنها ]
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... [ سه شنبه بیستم مرداد 1388 ] [ 11:47 ] [ عاشق تنها ]
زخم دل ...
![]() [ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 11:26 ] [ عاشق تنها ]
قلب شکسته ...
اگه قلبمو شکستی به فدایه یک نگاهت این منم چون گل پرپر گه نشستم سر راهت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم
اگه عاشقی یه درده چه کسی این دردو ندیده تو بگو کدوم عاشق رنج دوری نکشیده
اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
چی بگم وقتی که عاشق زخم تیغه هلاکه همه بال و پر زدنهاش قصه مرگی روی خاکه [ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 11:24 ] [ عاشق تنها ]
[ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 11:24 ] [ عاشق تنها ]
|
|||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | |||